او یک تاجر کارکشته بود. سال ها در حرفه خود استخوان خورد کرده و فراز و نشیب های زیادی دیده بود. در میان همکاران و رقبای خود، به عنوان یک فرد موفق، مطرح بود. ولی آن روز، خیلی سخت برایش گذشت. شاید سخت ترین روز تجاری او بود.
آن روز در یک نمایشگاه تخصصی، در غرفه شرکت خود در حال پاسخ گوئی به مراجعه کنندگانی بود که از سراسر جهان به نمایشگاه آمده بودند. تعدادی از مراجعه کنندگانی که به محصولات او علاقمند شده بودند و از یک کشور اروپائی آمده بودند، شروع به ردو بدل کارتهای ویزیت خود با او کردند. آنها وقتی کارت ویزیت این تاجر را دیدند، با نگاه های تمسخر آمیزی که سعی در مخفی کردن آن داشتند، وانمود کردند که اوضاع رو به راه است. این تاجر که در حرفه خود سال ها به عنوان پیش کسوت، دارای اعتبار و غرور خاصی بود، هیچوقت این صحنه را فراموش نکرد و روزی که من را دید، بدون مقدمه شروع به تعریف این موضوع برای من کرد و خواست که علت این رفتار را پیدا کنم.
